تبليغاتX
به کلبه تنهایی من خوش آمدید تنها تر از تنها
در حسرت دیدار تو آواره ترینم

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه برآندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم 1.gif

مهدی اخوان ثالث ، اسفند 1343

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 14:48  توسط بهاره | 
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 0:35  توسط بهاره | 

چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند كه دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائما به آنها می گفتند كه دست از تلاش بردارید. چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.
بالاخره یكی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می كرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:«مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر می كرده دیگران او را تشویق می كنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 9:48  توسط بهاره | 
تو را از بین صدها گل جدا کردم
تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم
برای نقطه ی پایان تنهایی
تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
عشق من عشق من
عشق من عشق من
بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده
نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده
که خیلی وقته یخ کرده
عشق من عشق من
عشق من عشق من
دیگه دلواپست بودن واسم بسه
دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن
زیادیم کرده غم خوردن
توی بیداد تنهایی
درعین زندگی مردن
عشق من عشق من
عشق من عشق من
بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده
نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده
که خیلی وقته یخ کرده
عشق من عشق من
عشق من عشق من
+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 20:43  توسط بهاره | 
اولين کسي که عاشقش ميشي دلتو ميشکونه و ميره.دومين کسي رو که مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده کني دلتو بدتر ميشکنه و ميذاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي که هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشکوني که انتقام خودتو ازش بگيري و اون با يکي ديگه...... اينطوريه که دل همه آدما ميشکنه...
+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 10:10  توسط بهاره | 
يه شب... يه دل تنگ... يه ياد كهنه... يه يار قديمی...
ديشب وقتی كه صداتو پس از ماهها از پشت سيمهای تلفن شنيدم به سختی تونستم تشخيص بدم كه خودتی...
داره باورم ميشه كه از يادم ميری بيرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غريبه... همون غريبه آشنای من كه يه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بيگانه است...
ديشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نميديدم...
ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستات تو دستم بود....
هميشه ازم دور بودی.... هميشه....
ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....
ديشب دلم يه سوزش عجيبی داشت...
ديشب دلم هواتو كرده بود....
ديشب...
اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی... حتی توی خيالم هم درست نمی ديدمت..
ديشب شب بدی بود...
واسه بار آخر همه خاطراتتو مرور كردم... مثل يه فيلم... خيلی سريع... بعضی جاهاش هم stop می كردم و به چشمات خيره می شدم...( آخ كه چه قدر دلم هوای چشماتو كرده )
اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فكر كردم.... يه تصميم جديد گرفتم...
يه قلم... يه كاغذ... يه جفت چشم بارونی... و يه پنجره بارون خورده...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از يادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اينكه.....
هنوزم دوست دارم ای عشق ديرينه من
يه پاكت نامه... يه عكس يادگاری... يه دل شكسته... يه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسيدم... يه گوشه خالی... كنار يه قبرستون ... يه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسيدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاك ريختم... خاك ... خاك... خاك
يه قبر... يه شمع... يه شاخه گل... يه دل تنگ...
حالا ديگه جات مشخصه ... حالا ديگه لازم نيست دنبالت بگردم... از اين به بعد ميام اين جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتو كرد... هر وقت خواستم بيام پيشت ميام اينجا... ديگه لازم نيست تو خيابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... ديگه منتظر برگشتنت نمی مونم... ديگه منتظر تلفنت نيستم... آخه ديگه مطمئنم كه تو مردی و جات هم گوشه يه قبرستون بی نام و نشونه...
+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 22:45  توسط بهاره | 

همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم

سرنوشتمون یکی هر دومون مسافریم

تازه از راه رسیدم هنوزم خسته ی رام

همسفر تنها نرو بذار تا منم بیام

سخته دل کندن از این شهر و دلبستگیا

موندن از خونه جدا با همه خستگیا

جون به لبهام رسیده تا به کی دربدری

درد غربت رو تنم که بازم باید بری

بذار تا خستگی از این تن خسته بره

سخته دلبستگی از شهر دلبسته بره

اگه به زاری بیاد من میشم سنگ صبور

گوش به قصه هاش میدم شهر غربت راه دور

همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم

سرنوشتمون یکی هر دومون مسافریم ....

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 14:31  توسط بهاره | 
سلام دوستان. با عرض شرمندگی از اینکه ۶ ماه تمام هیچ فعالیتی در وبلاگم نداشتم. سعی می کنم گاهی آپ کنم.
+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 14:25  توسط بهاره | 
دل بیچاره ی من دیدی رفت و نموندش؟

دیدی مثل همیشه واست شعری نخوندش؟

دل بیچاره ی من دیدی تنها نشستی؟

دارم دیوونه میشم چه آروم تو شکستی

می گفت تا آخر عمر کنار تو می مونم

غم و درد دلت رو نگو خودم می دونم

می گفت چند سال گزشته؟ چقدر باید بشینم؟

اگه تا آخر عمر نیای بازم می شینم

دل بیچاره ی من هنوزم چشم براهه

لباس رو تن من هنوز رنگش سیاهه

دل کوچیک و تنهام جهنم رفت نیومد!

اگه می خواست دلت رو یه ثانیه میومد

دروغ بود همه حرفاش وگرنه پس چرا رفت؟

اگه حرفاش دروغ نیست چرا نگفت کجا رفت؟

خدا شیطان فرستاد سر راهم تو دنیا

که من با اون بمونم همش تو خواب و رویا

عجب روباهیه اون، عجب شیطان پستی!

عجب این بود وفاهاش؟ عجب شیطان پرستی

چقدر بی ارزشی تو درست مثل زباله

نگو می خوای دلم رو واست خواب و خیاله

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 21:40  توسط بهاره | 
 

آخ که عجب روئی داری بازم میگی دوسم داری

خودم دیدم، خودم دیدم لب روی لبهاش می ذاری

چرا نمیگی راستشو که غیر من یاری داری

من می دونم، من می دونم، تو دیگه دوستم نداری

جور و پلاساتو ببر بیرون ز خونه ی دلم

این همه خوبی به تو و ببین چی اومد به سرم

حالا واسم یاغی شده، رفته واسم ساقی شده

برای آش سردشون چه کاسه ی داغی شده

گریه و التماس تو قشنگی خیالمه

کشتن و آتیش زدنت آخر عشق و حالمه

پشت سرم گفتی که من درگیر و قاطی پاطی ام

تف به مرامت عوضی از سرت هم زیادی ام 

ببین چه جوری بی تو دوباره جون می گیرم

فکر نکنی نباشی بدون تو می میرم

برای من چی هستی؟ یه لکه ی سیاهی

آخر آش و لاشی تو زاده ی گناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 8:14  توسط بهاره | 
حالا دیگه تو رو داشتن خیاله                        دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی                     ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره    دل من چه صبوره     کاشکی بودی و می دیدی    زندگیم چه سوت و کوره

 آسمون از غم دوریت حالا روز و شب می باره

            دیگه تو ذهن خیابون منو تنها جا می ذاره

 خاطره مثل یه پیچک می پیچه رو تن خسته ام

            دیگه حرفی که ندارم  دل به خلوت تو بستم

 سلام. امروز اولین سالگرد فوت یکی از بهترین دوستای دانشگاهمه. بهزاد یکی از بچه های بامرام 

بود که روزگار اونو با یه حادثه تلخ از ما گرفت اما هیچ وقت نمی تونه یادشو از ما بگیره. روحش شاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 8:37  توسط بهاره | 
چه روزهایی خوب

    که در من و تو گل آفتاب می روئید

به شهر شهره ی شعر و شراب می رفتیم

            به کهکشان پر از آفتاب می رفتیم

     و چشمهای تو همیشه با من می گفتند:  

             « رها شو از تن خاکی،    از این خیال که در خیل خوابها داری

مرا به خواب مبین،          بیا به خانه من

                     ــ خوب من ــ 

                                       به بیداری ! »

و زین فسانه شیرین به خواب می رفتیم .

   و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت

        ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم

           تو مثل ریگ بیابان دروغ می گوئی

 درون آن برهوت،    

            این من و تو «ما» مبهوت

           فریب خورده به سوی سراب می رفتیم.

             

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 19:31  توسط بهاره | 

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن. کسی

هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست. اشکهای تو را پاک می

کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر

خودت. و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند.

باور کن که با او هرگز تنها نیستی. فقط کافیست عاشقانه به آسمان نگاه

کنی.

سلام.من برگشتم. ببخشید که این مدت نبودم.آخه انگیزه ای واسه نوشتن نداشتم. امام می خوام دوباره بنویسم.می خوام خودمو اینجا خالی کنم. تنهام نذارین.

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 15:19  توسط بهاره | 

پايگاه متخصصين ايرانی به مدیریت مهندس داریوش تصدیقی در تاريخ پنجم آبانماه سال جاری فعاليت خود را با شيوه ای نوين رسما آغاز نموده است. اين پايگاه با استفاده از فنآوری ASP.NET و با زبان برنامه نويسی سی شارپ نوشته شده است. اين پايگاه قصد دارد علاوه بر در اختيار قرار دادن اطلاعات مفيد و امکانات جذاب در زمينه فنآوری اطلاعات، خصوصا روشها و سبک های مفيد برنامه نويسی، برای اولين بار در ايران، سورس پايگاه و بانک اطلاعاتی مربوطه را به صورت سورس باز Open Source در اختيار کليه علاقه مندان قرار دهد. اين پايگاه در حال حاضر با تلاش شبانه روزی بيش از پانزده نفر از خبرگان برنامه نويسى، طراحى و پياده سازى شده و در حال تغيير، تکميل و توسعه می باشد. بدين وسيله از شما عزيزان دعوت مى شود تا با نظرات و پيشنهادات مفيد خود ما را در اين امر مهم يارى فرماييد. شما نيز می توانيد به جمع برنامه نويسان اين پايگاه بپيونديد!

www.IranianExperts.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 7:7  توسط بهاره | 
سلام بر و بچز! خوبین؟ آقای تصدیقی باز هم ترکونده. امروز می خوام لینک سایت ایشون رو بذارم.بد نیست بدونین که این سایت از نظر محتوا سایت برگزیده سال ۸۲ بوده، این بار آقای تصدیقی source سایتشون رو هم گذاشتن که برنامه نویس های محترم می تونن از اون خیلی استفاده بکنن.

www.iranianexperts.com

این فقط یکی از شاهکارهای آقای تصدیقی هست. منتظر خبرهای بعدی از مهندس داریوش تصدیقی باشید.

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 7:8  توسط بهاره |