تبليغاتX
به کلبه تنهایی من خوش آمدید تنها تر از تنها
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
3716os.gif
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1384ساعت 14:21  توسط بهاره | 
باز دلم هواي نوشتن به سرش زده است . مي دانيد هر وقت كه تنها و دل تنگ مي شود ، كسي را فرا نمي خواند جزء قلم و كاغذ ، مي خواهد كه بنويسد از همه چيز از همه كس ................... ولي وقتي شروع به نوشتن مي كند چيزي براي نوشتن ندارد ؟ دلش پر از حرفهاي نگفته است ولي چيزي براي گفتن ندارد ، هيچ ! خودش هم نمي داند كه چه چيزي مي خواهد ؟ خودش هم نمي داند كه دلش چه مي خواهد ، طفلكي سرگردان وحيران است ؟ ولي نه چرا مي داند ولي حقي ندارد ، هيچ حقي ندارد او محكوم به تنهايي و مرگ است منتظر است تا مرگ او فرا برسد و در گوشه اي خلوت بميرد آري . در بي كسي و غربت بميرد ................. براي همين نمي تواند چيزي بگويد يا نه اجازه براي گفتن ندارد ؟ آره اجازه براي حرف زدن ندارد بايد سكوت كند سكوت محض ، يك سكوت ابدي ..........
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1384ساعت 9:28  توسط بهاره | 

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره ای دیگر نیست

شبها چو در کنار نخلستان

کارون ز رنج خود به خروش آید

فریادهای حسرت من گویی

از موجهای خسته به گوش آید

شب لحظه ای به ساحل او بنشین

تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر

تا روح بیقرار مرا بینی

من با لبان سرد نسیم صبح

سر میکنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهایی

پر می کشم به پهنه دریاها

شادم که همچو شاخه خشکی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گویی هنوز آن تن تبدارم

کز آفتاب شهر تو می سوزم

در دل چگونه یاد تو میمیرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزیست

کاو را هزار جلوه ی رنگین است

بگذار زاهدان سیه دامن

رسوای کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان که آفریده ی شیطانند

اما من آن شکوفه ی اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها ترا به گوشه ی تنهایی

در یاد آشنای تو می جویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اردیبهشت1384ساعت 12:40  توسط بهاره | 

بي تاب تر از آنم كه هر روز انتظار بودنت را بكشم . تا رسيدن به يك لحظه خوشي يا نا خوشي چه روزهايي كه تباه مي شود ؟ « چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم» آه كه اين افقهاي طلايي كه هرروزمان را به خاطرش سياه مي كنيم كجايند؟ ثانيه ها پرطپش اند و من و تو چشم به آينده اي مبهم دوخته ايم . اي عشق بيا ...... بيا و مرا با خود ببر ... سهل است اگر زخمي ديگر بزنيم . گر چه در بيابان تو اين راهگذار تازه ام نباشد . خسته تر از آنم كه عقل مرا برانگيزد به شوري كرخ .  نمي دانم چه كسي واژه « نمي دانم » را ساخت كه اينقدر بشر را سست كند؟  

 

کلمات هم دگر در نوشتن دردهایم یاریم نمی کنند!

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مُرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1384ساعت 14:34  توسط بهاره | 

حالا تو رفته ای از این دیار,از دیاری که با آمدن تو مرمت شده بود و آثار زخمهای بزرگ و سیاهش با رنگ سپیدی که به رویش پاشیده بودی رو به بهبودی و سپیدی می رفت .

آیا رفته ای دیگر؟

 نه , نرفته ای بلکه دور شده ای ز من

 و بی خبرم هنوز !

 می دانم که می آیی و تا آمدن دوباره ات من

 با کوله باری از خاطرات شیرین که بر دوشم سنگینی می کند .

 با تلخی همراهم و به راهت سر سپرده ام و از هر نشان      ممکنی به سراغت می آیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1384ساعت 14:33  توسط بهاره | 
           بی تو من زنده نمانم  ً

 

 بی تو طوفانزده دشت جنونم

 

صید افتاده به خونم

 

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟

 

***

 

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

 

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

 

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

 

تو ندیدی .

 

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

 

چون در خانه ببستم ؛

 

دگر از پای نشستم

 

گو ئیا زلزله آمد ؛

 

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

 

***

 

بی تو من در همه شهر غریبم

 

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

 

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

 

تو همه بود و نبودی

 

تو همه شعر و سرودی

 

چه گریزی ز بر من؟

 

که زکویت نگریزم

 

گربمیرم ز غم دل؛

 

به تو هرگز نستیزم

 

من و یک لحظه جدایی؟

 

نتوانم نتوانم

 

بی تو من زنده نمانم

 

نتوانم نتوانم

 

     نتوانم زنده بمانم .....

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1384ساعت 9:25  توسط بهاره | 
ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی

رفتی و تنهام گذاشتی، دل به ناباوری بستی

ای که بی تو تک و تنها توی این غربت سنگی

می دونم بر نمی گردی، شدی همرنگ دورنگی

همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود

چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود

رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو

واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه هاتو

حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی

که غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی

ای غریبه بی وفایی                      

+ نوشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1384ساعت 19:49  توسط بهاره | 
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت.

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی،

روی خندان تو را کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را بی قید،

             و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد،

وتکان دادن سر را که عجب،عاقبت مرد؟

افسوس، کاشکی می دیدم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1384ساعت 19:41  توسط بهاره | 

قابل توجه برنامه نویسان و علاقه مندان فناوری اطلاعات:

سلام دوستان.در این قسمت می خوام وبلاگ یکی از بزرگترین برنامه نویسان ایران و خاورمیانه جناب آقای مهندس داریوش تصدیقی رو بهتون معرفی کنم.شما می تونید بهترین و جالبترین مطالبی رو که در مورد برنامه نویسی هست تو این وبلاگ مشاهده کنید و اگر سوالی در مورد برنامه نویسی و وب داشتید از ایشون بپرسید.

http://iranianexperts.blogfa.com

بهتون پیشنهاد می کنم این موقعیت طلایی رو از دست ندین.

با تشکر از مهندس تصدیقی که به من اجازه دادن آدرس وبلاگشون رو درج کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1384ساعت 14:7  توسط بهاره | 
- شبی در خواب دیدم,که در حال قدم زدن با خداوند در ساحل دریا هستم, چه لحظه شیرین و زیبایی بود.دو رد پا هم در زیر نور مهتاب نمایان بود.

در حین قدم زدن,درباره گذشته ها با خدا گفتگو می کردم ,درباره مشکلات زیادی که در گذشته داشتم,همچنین رنجها و سختیهایی که کشیده بودم و .... اما خداوند با متانت و نگاهی پدرانه به من گفت:ای فرزندم در این لحظات سخت و دشواری که بر تو گذشته هیچ وقت تو را تنها نگذاشته ام و همیشه با تو بودم و با لبخندی حرفش را تایید کرد.احساس عجیبی داشتم ,احساس با ارزش بودن, وقتی می دیدم خداوندم همیشه با من بوده و هیج وقت مرا ترک نکرده,شادی عجیبی تمام وجودم را گرفته بود.

اما وقتی با دقت پشت سرم نگاه کردم در قسمتهایی دیدم فقط یک رد پا وجود دارد, تعجب کردم چطور ممکن بود؟ خداوندا تو که گفتی هیچ وقت تو را ترک نکردم پس چرا فقط یک رد پا وجود دارد,و باز خداوند به ارامی گفت:پسرم در این قسمت هایی که می بینی یک رد پا وجود دارد و اتفاقا سخترین لحظات زندگی تو نیز در این قسمت ها بوده , این من بودم که تو را به دوش می کشیدم . و من دیگر چیزی نداشتم بگم .

 

چقدر در زندگی ما اتقاق اقتاده  که احساس کردیم خدا ما را ترک کرده و یا سکوت اختیار کرده و هر چه او را صدا می زنیم اما جوابی نمی شنویم .

آیا این حقیقت دارد,آیا براستی خدا گاهی در زندگی ما سکوت می کند .

اگر به زندگی ابراهیم,موسی و عیسی مسیح (زمانی که می خواستند او را مصلوب کنند) نگاه کنیم,حقیقت را می یابیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1384ساعت 8:31  توسط بهاره | 

..........بی تو

امشب بازم دلم گرفته یه حالیم بین اضطراب و انتظار و ترس دلم گرفته میخواد بباره کاش الان توی خلوت ترین و دراز ترین خیابون دنیا بودم و شدیدترین بارون در حال باریدن بود کفشامو در میاوردم تا سنگها و ریگهای خیابون حقیقت سختیه راه رو یه بار دیگه در باور پاهام زنده میکردند چند تا نفس عمیق می کشیدم هر از گاهی ماشینی که با سرعت از کنارم می گذشت منو یاد رفتن می انداخت یاد اینکه سواره یا پیاده بــــا ید بری و نا امید شدن قدم هات از متولد شدن یعنی مرگ و من نا امید شدم از رفتن کاش می شد فریاد کشید کاش میشد با صدای بلند گریه کرد بدون اینکه نگران نگاه های تمسخر آمیز و یا حتی دلسوزانه دیگران بود منه بی تو،منه بی تو تنهاترین تنهای دنیاست کاش میشد فراموش کرد و بی خیال همه چیز شد

من بی تو ، من بی تو آخرش از غلتیدن توی این دنیای لجنی خسته می شم حالا هم خسته شدم ولی اون موقع کاری می کنم که به همه ثابت بشه خیلی بیشتر از اون چه که فکر می کنن دیوونم بی تو چه می شه کرد؟ بی تو باید توی تلخ ترین ثانیه ها لباسی از جنس غربت پوشید و توی دراز ترین بیراهه دنیا گریست و رفت بی تو باید توی غم بار ترین لحظه ها جان داد و مُرد بی تو ......... هر روز صبح خورشید تکراری از انتهای این جاده بالا میاد و به من میگه یه روز دیگه هم شروع شد اما در حقیقت یه دیروز دیگه شروع شد

بی تو میرَم اما میدونم آخر این راه بن بسته میرَم اما میدونم آخرش به همون چیزی می رسم که از اون می ترسم آخر همه بی تو بودن ها نیستی و پوچیه میرَم اما میدونم این همه قدم و این همه رفتن وقتی معنی دار میشه که عطر وجودت رو از انتهای این جاده احساس کنم . میرَم اما بی توچه سخته رفتن . میرَم و با شکسته ترین دل دنیا زیر لب زمزمه می کنم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1384ساعت 8:30  توسط بهاره | 
سلام دوستان خوبم.این شعر رو که می خونید از وبلاگ یکی از دوستان عزیزم احسان براتون نوشتم.احسان جان به خاطر نظرات قشنگی  که در مورد وبلاگم میدی ممنون. 

اين تلفن خراب نيست ‚ تو معرفت نداری

نامه ها بی جواب نيست ‚ تو معرفت نداری

راه من و تو دور نيست ‚ تو از ترانه دوری

كوچه ها بی عبور نيست ‚ تويی كه سوت و كوری

تو بی صداترينی ‚ من از ترانه لبريز

تو به بهار زردی ‚ من گل سرخ پاييز

سيبای باغمون رو

ديوای قصه خوردن

انگاری توی اين شهر

نامه رسونا مردن

حتی خبر ندارم ‚ كجای اين سكوتی

شاپرك رهايی ‚ يا شام عنكبوتی

حيف نگاه خيسم !‌ حيف همين ترانه

حيف حروف پاك اين همه عاشقانه

تو بی صداترينی ‚ من از ترانه لبريز

تو يه بهار زردی ‚ من گل سرخ پاييز

سيبای باغمون رو

ديوای قصه خوردن

انگاری توی اين شهر

نامه رسونا مردن

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اردیبهشت1384ساعت 9:27  توسط بهاره | 

ای مرغ پر کشیده ز باغ نیاز من

ای آفتاب گمشده در پشت ابرها

ای آهوی گریخته در بیشه های دور

ای عطر جاودانهّ در برگ گل رها

ای عشق دور مانده فراموش کن مرا

من آتشم ز داغ تو خاموش کن مرا

یاد از شبی که همره نور ستاره ها

رفتی چو برق و کوکب شبهای من شدی

من مانده ام به ساحل دریای خاطرات

تو ماهی طلائی دریای من شدی

ای عشق دور مانده فراموش کن مرا

من آتشم ز داغ تو خاموش کن مرا

تو چون ستاره بودی و در ابر گم شدی

من رهنورد بادیهّ بی ستاره ام

آه ای نگین حلقهّ آغوش دیگران

جز گریه های نیمشبی نیست چاره ام

من تشنه در کویرم و تو چشمهّ زلال

من مانده ام ز راه و تو در قله های دور

من نوحه گر به تیرگی بیشه های شب

تو چون ستاره در دل دریاچه های نور

ای عشق دور مانده فراموش کن مرا

من آتشم ز داغ تو خاموش کن مرا

لبهای ما که فرصت یک عمر بوسه داشت

با دست سرنوشت

در سایه های تیرهّ پژمردگی نشست

دلهای ما که چون دو کبوتر به نغمه بود

پر زد ز بام عشق

بر قله های مبهم افسردگی نشست

ای عشق بی نشان

روی لبم هنوز نشان لبان توست

همراه هر نسیم 

بانگ لطیف و رایحهّ گیسوان توست

در خط کهکشان

خط عبور تو

در ماهتاب روشن شبهای نقره فام

نقشی ز روی روشن چون آسمان توست

در بسترم مدام

عطر شکوفه های تن بی خزان توست

در دست من هنوز

گرمای دستهای لطیف و جوان توست

اما دریغ و درد

دیگر امید یافتنت مرد در دلم

ای عشق دور مانده فراموش کن مرا

من آتشم ز داغ تو خاموش کن مرا

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1384ساعت 22:30  توسط بهاره | 

نشاط انگیز و ماتم زائی ای عشق

عجب رسواگر و رسوائی ای عشق

اگر چنگ تو با جانی ستیزد

چنان افتد که هرگز برنخیزد

تو را یک فن نباشد، ذوفنونی

بلای عقل و مبنای جنونی

چه دلها کز تو چون دریای خون است

چه سرها کز تو صحرای جنون است

یکی را بر مراد دل رسانی

یکی را در غم هجران نشانی

خوشا آنکس که جانش از تو سوزد

چو شمعی پای تا سر برفروزد

خوشا عاشق شدن، اما جدائی

خوشا عشق و نوای بینوائی

چو عاشق از نگارش کام گیرد

چراغ آرزوهایش بمیرد

نوای عاشقان در بینوائیست

دوام عاشقیها در جدائیست

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1384ساعت 17:43  توسط بهاره | 

افسرده، بی پناه، پریشان حال

افتاده ام به گوشه ی تنهائی

من یک طرف نشسته ام و غمها

استاده اند گرم صف آرائی

ای تک ستاره های شب تارم

ای اشکها ! ز دیده فرو ریزید

ای لحظه های غم زده بنشینید

ای دیوهای حادثه برخیزید

در این شب سیاه غم آلوده

من هستم و سکوت غم انگیزی

وز این سیاهچال، نصیبم نیست

جز وای وای شوم شباویزی

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 اردیبهشت1384ساعت 19:54  توسط بهاره | 
راستی فردا تولدمه.این وبلاگ رو به مناسبت تولدم ساختم.

+ نوشته شده در  جمعه 9 اردیبهشت1384ساعت 22:46  توسط بهاره |