تبليغاتX
به کلبه تنهایی من خوش آمدید تنها تر از تنها
در حسرت دیدار تو آواره ترینم

اگه تو رو دوستت دارم خيلی زياد
                                                                      منو ببخش
اگه تويی اونکه فقط دلم می خواد
                                                                      منو ببخش
اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
                                                                      منو ببخش
اگه بهت خيلی می گم دوستت دارم
                                                                      منو ببخش

اگه برات سبد سبد گل می چينم
                                                                       منو ببخش
اگه شبا فقط تو رو خواب می بينم
                                                                       منو ببخش
اگه تويی اونکه فقط دلم می خواد
                                                                        منو ببخش

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 20:12  توسط بهاره | 
سلام به تنها کسی که عاشق شعرای منه
با اینکه پاسخ نمیده طعنه به من نمیزنه
سلام به تنها گلی که بدون خار و عاشقه
برای هرچی عاشقه همین یه لیلی لایقه
سلام به اون که با منه تو لحظه های بی کسی
مثل یه باغچه نسترن ، مثل یه رویا اطلسی
سلام به اون خاطره که تنهاترین حادثمه
هرچی از عشقش بخونم برای درد من کمه
سلام به تنها کسی که پاسخشو نمیشنوم
نمیدونم اون تو منه یا من تو اون شناورم
از وقتی باورم شده که زندگی یه قصه نیست
نشسته توی دلمو منم تو دریای چشاش که بی کران عاشقیست
سلام به اون همنفسی که تنگی نفس شده
دوری از اون سخته برام ، خودش برام قفس شده
اما نه از اون قفسا که کنج غربت و غمه
یه آسمون ، که آسمون حتی هزارتاشم کمه
سلام به تنها کسی که عاشق شعرای منه
همین که قلبم میزنه پاسخ حرفای منه

تقدیم به خاطره ای ناتمام
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1384ساعت 14:18  توسط بهاره | 

عاشقم من، عاشقی بیقرارم

کس ندارد خبر از دل زارم

آرزویی جز تو در دل ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1384ساعت 16:27  توسط بهاره | 

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز، هرگز

و مرا غصه ی این هرگز کشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1384ساعت 14:8  توسط بهاره | 

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی

غمینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1384ساعت 17:5  توسط بهاره | 

آخر چرا ترا از من می ربایند ، چرا نمی گذارند تا عظمت عشقم را آرام آرام در تو جاری سازم تا تو سیراب گردی و من سرشار از شکوه تو به پایان برسم.

صدای باد می آید و پیچش آن در پرده های کهنه و قدیمی و به خیال من صدای پای توست که می آید . آرام آرام گام برمیداری و من با عشق به گامهایت می نگرم و با ترس می گویم آرام !

ممکن است زمین قدمهایت را نفرین نماید و سرشار از خوشبختی دستهای کوچکت را می گیرم و می گویم نزدیک آی تا من سراسر من گردم .

تمام روز نگریستم و گریستم و تنهائی ناله کنان در من جاری بود و واقعیت موجود بودنم زیر سوال رفته بود ، زیرا بی تو بودم .

با آینه هم صحبت شدم غربت را تر کردم و زندگی را خشک ولی هیچیک بوی ترا نمیداد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1384ساعت 16:57  توسط بهاره | 
سلام.چند روزه که مطلب جدید واسه نوشتن ندارم.واقعا معذرت می خوام.مخم دیگه کار نمیکنه.در اولین فرصت مینویسم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1384ساعت 14:36  توسط بهاره | 

قسم به ايزد يکتا.....بدون تو ميميرم!

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک...

اما!...

آیا باز خواهی گشت؟

چه تمنای محالی

خنده ام می گیرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1384ساعت 20:39  توسط بهاره | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1384ساعت 20:12  توسط بهاره | 

بی تو مونده ام در کرانه ی اشک و آه جانسوز

سوز سینه ام شعله می کشد از دل شب و روز

چه گویم برای تو از این دل رمیده

که آهش ز دست غم ز کبریا رسیده

غم عشق و دلدادگی، پرتو زندگی، از رخ تو دمیده

ای جوانه ی باغ زندگی ای سرود هستی

ای ترانه ی جاودانه ی عاشقی و مستی

تو ای آه سینه سوز دمی رهایم کن

تو ای عشق جانفزا بیا صدایم کن

بیا با شکسته دل تو مهربانی کن

بیا با نوای جان تو همنوایی کن

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1384ساعت 11:29  توسط بهاره | 
با من بگو از عشق ای آخرین معشوق

که برای رسوایی دنبال بهونه ام

با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی

تو شدی تعبیر یک رویای شبونه ام

من تو نگاه تو دنیامو می بینم

فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست، که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد، که همیشه فکر محالم بود

دلواپسیهامو با خنده ای کم کن

که تویی پایان یک تردید و بی تابی ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1384ساعت 11:15  توسط بهاره | 

پشت این پنجره ها دل میگیره

غم و غصه ی دلو تو میدونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم

چشام اشکبارون میشه تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو میدونی

هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوسِت دارم تو میدونی

میخوام امشب با خدام شکوه کنم

شکوه های دلمو تو میدونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاه ست؟

چرا بخت من سیاه ست تو میدونی؟

پنجره بسته میشه شب میرسه

چشام آروم نداره تو میدونی

اگه امشب بگذره فردا میشه

مگه فردا چی میشه؟ تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو میدونی

هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوسِت دارم تو میدونی

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1384ساعت 11:3  توسط بهاره | 

(( ريشه در باد))

 مرگ باورهای خوبم را ببين

گريه های بی غروبم را ببين

شانه هايم زير بار غم شكست

شاخه هاي سبز اميدم شكست

عشق ما در شيشه فرهاد بود

عشق شيرين ريشه اش در باد بود

هيچ كس حرف صداقت را نزد

هيچ كس دل را بر اين دريا نزد

يك نفر امروز در چشمم شكست

يك نفر بار سفربست و گسست

يك نفر با خاطراتم دور شد

يك نفر با قصه ها محشور شد

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1384ساعت 12:34  توسط بهاره | 
 

دلتنگتم ...

 

من تمام بی كسی هايم را قامت بسته ام و در طولانی ترين سجده اندوه به اندازه همه نبودنهايت اشك می ريزم و به بلندای يلدای فراقت با آهی از عمق قلب هزارپاره ام ، كابوس رفتنت را خاكستر می كنم ...!!!!!!

بگذار بی ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ می شود ، وقتی نيستی دلتنگی هايم را قاب می كنم . لحظه لحظه غروبی را كه نيز دلتنگ تو و چشمان بارانی ات می شوم ، قاب می كنم تا وقتی آمدی نشانت دهم كه شايد ديگر تنهايم نگذاری ....!

تو كه می آيی پنجره ای باز می شود، پرده بی رنگ دلتنگی كنار می رود ، آرام ميان جانم خانه ميكنی و چه ساده همسايه دلم می شوی ، حال من و ستاره ها دلتنگ تو ايم ....!!!!

آه كه اي كاش همه روياها به حقيقت مي پيوست كاش آن پنجره در عالم خواب نبود

اما افسوس...

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1384ساعت 10:40  توسط بهاره | 
سلام دوستای مهربونم. تا حالا چند بار خواستم به درخواست شما مطالب وبلاگم رو کمی شادتر کنم، ولی باور کنید هر کاری کردم نشد. هر چی به خودم فشار آوردم تا یه نقطه روشن تو زندگیم پیدا کنم نتونستم. از شما عزیزان معذرت می خوام، آخه من بر خلاف اون چیزی که نشون میدم افسرده تر از این حرفا هستم. ۲ تا آرزو تو زندگیم دارم : اولیش مرگه و دومیش......

منو به خاطر مطالب مزخرفم ببخشید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 13:44  توسط بهاره | 

. دلتنگی.....

تمام مهربونی تو تو لحظه هام قدم زدی

اما یه باره اسممو از رو لبت قلم زدی

پنجره ها یکی یکی به روی کوچه بسته شد

دلم آتیش گرفت وبغض بی کسیم شکسته شد

کاش می تونستی بیش از این با من خسته سر کنی

کاش می دونستم چرا اون خواب خوش و بهم زدی

دنیا برام غریبه شد زندگی دلتنگی می کرد

صدای هق هق می چکید روی تن برگای زرد

اون دو تا سبز بی خیال سرخی چشمامو ندید

ابر بهار شدم ولی هیشکی صدامو نشنید

تا تو نباشی آسمون به روم نمی خنده دیگه

بعد تو هیشکی روی غم در رو نمی بنده دیگه

بیا که با سبز نگاهت نقاشی ام بهار بشه

بازم نگاه پنجره به کوچه بی قرار بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1384ساعت 9:26  توسط بهاره | 

DO I EVER CROSS YOUR MIND

 

Forever was the promise in our hearts .

Now more than ever , I wonder you are .

Forever , I will express my love to you ,

No matter where you are .

Do I ever cross your mind ?

 

Do you know just how much I miss you ?

Do you ever wake up , reaching out for me?

Do you ever look to the sky,

And see a reflection of me in your eye .

Do I ever cross your mind ?

 

Do you feel the love I send to you ?

Do you know that I'm always with you ?

Do you feel my heart beat , when your asleep at night ?

Do you feel me with you , when your sad ?

Do I ever cross your mind ?

 

I have heard you sing to me ,

Even though I'm not there to be with you .

Have you felt the moon upon your face?

Dreaming of us standing face to face

Do I ever cross your mind ?

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1384ساعت 10:19  توسط بهاره |