تبليغاتX
به کلبه تنهایی من خوش آمدید تنها تر از تنها
در حسرت دیدار تو آواره ترینم

این چه عشقیست که در دل دارم ؟

من از این عشق چه حاصل دارم ؟

می گریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم

باز لب های عطش کرده ی من

عشق سوزان تو را می جوید

می تپد قلب تو با هر تپشی

قصه ی عشق تو را می گوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم دل از این بخت چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشاند به سراپرده ی خاک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 19:10  توسط بهاره | 
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهايی خود می مانم

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد ...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می انديشی
به بهار ديگر
و به ياری ديگر
نه بهاری
و نه ياری ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم می پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بی تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 13:5  توسط بهاره | 
 
 
عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت
 
سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت

 بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت

 در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت

 در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید

 چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت

 تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد

 دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت

 بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد

 مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

  


+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384ساعت 14:42  توسط بهاره | 

مرگ باورهاي خوبم را ببين

گريه هاي بي غروبم را ببين

شانه هايم زير بار غم شكست

شاخه هاي سبز اميدم شكست

عشق ما در شيشه فرهاد بود

عشق شيرين ريشه اش در باد بود

هيچ كس حرف صداقت را نزد

هيچ كس دل را بر اين دريا نزد

يك نفر امروز در چشمم شكست

يك نفر بار سفربست و گسست

يك نفر با خاطراتم دور شد

يك نفر با قصه ها محشور شد

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 18:44  توسط بهاره | 
من بازم اومدم. می خواستم به خاطر غیبت یک ماهه منو ببخشید. این روزا واقعا روزای سختی برام بوده.تو این چند ماه هیچ وقت تا این اندازه احساس بدبختی نکرده بودم. تازه داشتم یه کم طعم خوشی رو می چشیدم که دقیقا از همون چیزی که می ترسیدم سرم اومد. من سعی می کنم دوباره اینجا بنویسم، اما بعید می دونم که مث قدیما بشم. ظاهرا رو بخت من مهر سیاه خورده! خدا هیچ کسی رو چشم انتظار نزاره. قربون تک تک شما.

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 18:41  توسط بهاره |