![]() |
![]() |
|
| در حسرت دیدار تو آواره ترینم |
|
اولين کسي که عاشقش ميشي دلتو ميشکونه و ميره.دومين کسي رو که مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده کني دلتو بدتر ميشکنه و ميذاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي که هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشکوني که انتقام خودتو ازش بگيري و اون با يکي ديگه...... اينطوريه که دل همه آدما ميشکنه...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 فروردین1386ساعت 10:10 توسط بهاره |
|
|
يه شب... يه دل تنگ... يه ياد كهنه... يه يار قديمی...
ديشب وقتی كه صداتو پس از ماهها از پشت سيمهای تلفن شنيدم به سختی تونستم تشخيص بدم كه خودتی... داره باورم ميشه كه از يادم ميری بيرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غريبه... همون غريبه آشنای من كه يه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بيگانه است... ديشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نميديدم... ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستات تو دستم بود.... هميشه ازم دور بودی.... هميشه.... ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد.... ديشب دلم يه سوزش عجيبی داشت... ديشب دلم هواتو كرده بود.... ديشب... اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی... حتی توی خيالم هم درست نمی ديدمت.. ديشب شب بدی بود... واسه بار آخر همه خاطراتتو مرور كردم... مثل يه فيلم... خيلی سريع... بعضی جاهاش هم stop می كردم و به چشمات خيره می شدم...( آخ كه چه قدر دلم هوای چشماتو كرده ) اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فكر كردم.... يه تصميم جديد گرفتم... يه قلم... يه كاغذ... يه جفت چشم بارونی... و يه پنجره بارون خورده... نوشتم... نوشتم... از تو ... از يادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اينكه..... هنوزم دوست دارم ای عشق ديرينه من يه پاكت نامه... يه عكس يادگاری... يه دل شكسته... يه دست لباس... راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسيدم... يه گوشه خالی... كنار يه قبرستون ... يه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسيدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاك ريختم... خاك ... خاك... خاك يه قبر... يه شمع... يه شاخه گل... يه دل تنگ... حالا ديگه جات مشخصه ... حالا ديگه لازم نيست دنبالت بگردم... از اين به بعد ميام اين جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتو كرد... هر وقت خواستم بيام پيشت ميام اينجا... ديگه لازم نيست تو خيابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... ديگه منتظر برگشتنت نمی مونم... ديگه منتظر تلفنت نيستم... آخه ديگه مطمئنم كه تو مردی و جات هم گوشه يه قبرستون بی نام و نشونه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 فروردین1386ساعت 22:45 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی هرگز، هرگز و مرا غصه ی این هرگز کشت. |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 فروردین 1387 اسفند 1386 شهریور 1386 فروردین 1386 دی 1385 تیر 1385 بهمن 1384 دی 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
| پیوندها |
|
Iranian Experts آزادی ایران فرشته و معجزه ! سند تو آل کنین! حرفای دلتنگیه یه تنها یادگار دوست |
|
RSS
|